
در ۲۱ مه ۱۹۵۲، آقای D. Schut در انجمن حقوقدانان کالوینیست یک سخنرانی ایراد کرد. همانطور که خود او اذعان داشت، این یک کار پرمخاطره بود. چون کالوینیسم در واقع درباره موضوعی به این اندازه زمخت و خشک، یعنی قواعد یک دعوای حقوقی، چه حرفی برای گفتن دارد؟
هلند دارای سنت کالوینیستی دیرینهای است. هر کس که از بافت قدیمی شهر آمستردام عبور کند و از کنار «وسترکرک» (Westerkerk) یا «زودرکرک» (Zuiderkerk) بگذرد، این را حس میکند: این کشوری است که اصلاحات دینی (Reformatie) آن را عمیقاً شکل داده است. پروتستانتیسم فقط کلیسا را تغییر نداده، بلکه آموزش، سیاست، هنر و – کمتر شناختهشده اما دستکم به همان اندازه جالب – حقوق را نیز دگرگون کرده است.
اما دقیقاً چگونه؟ این پرسشی است که حقوقدان آمستردامی، D. Schut، در سال ۱۹۵۲ در جزوهای قابلتوجه با عنوان اصول کالوینیستی و آیین دادرسی مدنی مطرح کرد. این متنی است که هم از نظر حقوقی و هم از نظر الهیاتی جالب توجه است و درباره نحوه تفکر هلندیها در آن دوره در مورد رابطه میان ایمان و جامعه، بسیار سخن میگوید.
یک شروع صادقانه: خود کالوین این کار را نکرد
شوت (Schut) استدلال خود را با اعترافی غافلگیرکننده آغاز میکند. خود کالون – کسی که کالوینیسم به نام او نامگذاری شده است – در کار عظیم اصلاحی خود برای نظام قضایی ژنو، هرگز «اصول کالوینیستی» را به طور صریح بر آیین دادرسی اعمال نکرد. او صرفاً تلاش کرد قوانین خوبی را بدون پیوند صریح آنها با الهیات خود، وضع کند.
نئو-کالوینیستهای هلندی در سده نوزدهم و اوایل سده بیستم نیز—متفکرانی مانند آبراهام کایپر و وارثان سیاسی او—در موضوع «رویه قضایی» تقریباً منحصراً بر حقوق کیفری متمرکز بودند. آنان درباره قواعد رسیدگی در دادرسی مدنی—اینکه طرفین اختلافات خود را چگونه نزد دادگاه مطرح میکنند، چگونه ادله ارائه میشود و چگونه یک رأی صادر میگردد—تقریباً چیزی ننوشتهاند.
و مشکل دیگری نیز وجود دارد: خود کتاب مقدس در این حوزه خاص، قانونگذاری مشخصی ارائه نمیدهد. اگرچه لوتر سخنان تندی درباره عهد عتیق گفته بود، اما حتی کسی که عهد عتیق را به عنوان منبع حقوقی جدی میگیرد، باید بپذیرد که قواعد حقوقی کتاب مقدس برای یک اسرائیل تئوکراتیک (دینسالار) نوشته شدهاند، نه برای یک دولت حقوقی مدرن.
با این حال، Schut میگوید، حرفهای زیادی برای گفتن وجود دارد. نه از طریق آیات مشخص کتاب مقدس که به ما بگویند یک دادرسی مدنی چگونه باید پیش برود، بلکه از طریق نگاه گستردهتر کتاب مقدس به خدا، انسان، حکومت و عدالت.
آیین دادرسی مدنی در واقع چیست؟
پیش از آنکه ادامه دهیم، اجازه دهید یک توضیح کوتاه بدهیم. آیین دادرسی مدنی – که در هلندی «civiel procesrecht» یا «burgerlijke rechtsvordering» نیز نامیده میشود – چیزی است که بیشتر مردم به ندرت آگاهانه با آن مواجه میشوند، اما با این حال تمام زندگی شما را تا حد زیادی ساختار میدهد.
فرض کنید: همسایهتان به خودروی شما آسیب رسانده و از پرداخت خسارت خودداری میکند. یا شرکتی کالای بیکیفیت تحویل داده و از بازگرداندن پول امتناع میکند. یا شما و شریکِ سابقتان بر سر تقسیم خانه اختلاف دارید. در این صورت میتوانید به دادگاه مراجعه کنید. اما چگونگی انجام این کار—نحوه شروع دادرسی، مدارکی که مجازید ارائه کنید، نحوه تصمیمگیری قاضی، نحوه اجرای رأی—همه توسط آیین دادرسی مدنی تنظیم میشود.
Schut آن را چنین تعریف میکند: مجموعهای از قواعد که تعیین میکند یک شهروند چگونه میتواند حقوقی را که طبق حقوق مدنی دارد، محقق سازد. این موضوع درباره احیا یا اجرای آن حقوق از طریق دولت است. و برای این کار دو بخش عمده وجود دارد: خودِ دادرسی (چگونه حکم میگیرید؟) و اجرا (چگونه آن حکم واقعاً اجرا میشود؟).
سه نقطه اتکای کالوینیستی
Schut سه مفهوم بنیادین کتاب مقدسی را متمایز میکند که—به طور غیرمستقیم اما اساسی—بر آیین دادرسی تأثیر میگذارند.
۱. قدوسیت نام خدا
در آیین دادرسی هلند در سال ۱۹۵۲، سوگند نقش مهمی ایفا میکرد. شهود سوگند یاد میکردند و طرفین میتوانستند «سوگند قاطع» ادا کنند؛ سوگندی که قاضی را به نظر خود مقید میساخت. این شاید کهنه به نظر برسد، اما این ایده قدیمی است: وقتی خداوند را به عنوان شاهد فرا میخوانید، به حقیقت پایبند میشوید.
از دیدگاه کالوینیستی، این یک شمشیر دو لبه است. از یک سو: اگر از نام خداوند در دادگاه استفاده میکنید، باید آن را جدی بگیرید – نباید نام او را بیهوده بر زبان آورید. از سوی دیگر: در این صورت، دادرسی باید واقعاً بر حقیقت متمرکز باشد. بنابراین، «سوگندِ تعیینکننده» – که در آن یک طرف به طرف مقابل سوگند را بهعنوانِ پایانِ جنبهایِ فرایندی تحمیل میکند – برای شوْت نیز مسئلهساز است. این سوگند دیگر برای تأیید حقیقت نیست، بلکه برای شکستن بنبستِ حقوقی است. بدین ترتیب، به «دِئوس اکس ماشیناِ فرایندی» تبدیل میشود؛ یک ترفند ارزان که در آن از نام خداوند سوءاستفاده میشود.
۲. گناهکاری انسان
این یکی از آموزههای اصلی کالوینیسم است: انسان سقوط کرده، خطاپذیر و مستعد خودفریبی و منافع شخصی است. این شاید تلخ به نظر برسد، اما پیامدهای عینی و واقعبینانهای برای آیین دادرسی دارد.
در یک دادرسی، هر طرف تمایل دارد منافع خود را در اولویت قرار دهد. این انسانی و قابل درک است. اما قواعد بازی در آیین دادرسی باید این موضوع را در نظر بگیرند. آنها باید از یک سو در برابر دروغ و فریب محافظت کنند، اما از سوی دیگر، اعتماد خاصی به انسان را حفظ کنند – زیرا بدون آن حداقل اعتماد، اصلاً نمیتوان هیچ پروندهای را قضاوت کرد. شهادت شهود، گزارشهای کارشناسی، اظهارات طرفین: همگی فرض را بر این میگذارند که انسانها، حتی انسانهای ناقص، گاهی حقیقت را میگویند.
خود قاضی نیز گناهکار و خطاپذیر است. دقیقاً به همین دلیل است که مرحله تجدیدنظر وجود دارد. Schut به شکلی خشک مینویسد که این «گواهی گویا» بر آن خطاپذیری است. قاضی در کتاب مقدس گاهی «خدا» نامیده میشود (خروج ۲۲)، اما او نیز یک انسان است. این موضوع هرگز نباید فراموش شود.
۳. وظیفه دولت
اینجا بحث واقعاً فلسفی میشود. وظیفه دولت چیست؟ پاسخ سنتی این است: حفظ نظم حقوقی. اما Schut این را بیش از حد مبهم و خطرناک میداند.
او در کتاب مقدس میخواند – و در اینجا به طور مفصل از عهد عتیق و عهد جدید نقلقول میکند، اما همچنین از اثر کالون نهادهای دین مسیحی (Institutie) – که دولت در درجه اول برای اجرای نظم و صلح است. نه لزوماً از «حق» به معنای انتزاعی آن. شاید این شبیه به هم به نظر برسد، اما اینطور نیست. زیرا اگر وظیفه اصلی نظم باشد، آنگاه «دادرسی/قضاوت» وسیله است، نه هدفی فینفسه.
این موضوع پیامدهای عملی بزرگی دارد. اگر دولت برای حفظ حق وجود دارد، پس باید بتواند خود به خود پروندههای قضایی را آغاز و اجرا کند. اما اگر وظیفه آن نظم باشد، آنگاه دادرسی در امور مدنی اصولاً چیزی است که نیازمند ابتکار عمل شهروند است. همسایه شما به خودروی شما آسیب رسانده است؟ در این صورت اقدام کردن بر عهده شماست، نه دولت.
کالوینیسم در دادگاه: کاربردهای عینی
شوت بر اساس این سه اصل، چند موضوع مشخص را بسط میدهد که بر آیین دادرسی هلندِ زمان او اثر میگذاشت – و همچنان امروز نیز مرتبط است.
استقلال دادرس
اگر قضاوت برای تحقق حق وجود دارد – و نه در درجه اول به عنوان بازوی اجرایی دولت – پس قاضی باید کاملاً مستقل باشد. شوت در اینجا صریح است. او دیدگاههایی را که قاضی را به عنوان «مدیر مشترک» یا مجری سیاستهای دولتی میبینند، کاملاً رد میکند.
اینکه او در اینجا به رویه زمان خودش اشاره میکند، معنادار است. قانونگذار در آن زمان به قضات در زمینه قوانین اجاره مسکن و پروندههای مربوط به اجاره زمین/زراعت بهتدریج اختیارات بیشتری داده بود؛ بهطوری که قاضی دیگر فقط قانون را اعمال نمیکرد، بلکه مصلحتها را نیز میسنجید و سیاستها را اجرا/هدایت میکرد. Schut مینویسد که این موضوع قابل فهم است، اما از نظر ماهوی نادرست است: قاضی یک تصمیمگیرنده مستقل در اختلافات است، نه یک سیاستگذار.
تساوی طرفین
قضاوت کردن همچنین به معنای: قضاوت عادلانه است. هر دو طرف باید از ابزارهای برابر برخوردار باشند. در سال ۱۹۵۲، این موضوع اصلاً بدیهی نبود: هزینههای دادرسی بالا بود و کسی که فقیر بود، نمیتوانست به حق خود برسد. نظام کمکحقوقی پرو-دِئو (اکنون: کمکحقوقیِ تأمینشده) پاسخی نخست به این موضوع بود – و از دیدگاه کالوینیستی، شوت آن را پاسخی ضروری نیز میداند. کتاب مقدس در اینباره صریح است: «هرگاه داوری میکنید، بیانصافی نکنید؛ نه به فقیر بیجهت لطف کنید و نه به شخص بزرگمنزلت امتیاز دهید.»
منفعل بودن قاضی
یک اصل کلاسیک در حقوق مدنی هلند این است که قاضی «منفعل» (lijdelijk) است: او بر اساس آنچه طرفین به او ارائه میدهند تصمیم میگیرد و نباید از مرزهای اختلاف فراتر رود. او خود به تحقیق نمیپردازد، نمیپرسد که طرفین واقعاً چه میخواستند، بلکه به آنچه برای تصمیمگیری ارائه شده است پایبند میماند.
Schut از این اصل دفاع میکند، اما آن را به شکلی جالب تعدیل میکند. اگر هر دو طرف توافق داشته باشند که قاضی میتواند کار بیشتری انجام دهد، او باید به آن احترام بگذارد و در واقع رویکردی محتاطانه اتخاذ کند. قاضی در نهایت در اختیار طرفین است، نه برعکس.
اما شوت تأکید میکند که دولت خودبهخود منفعل نیست. در موارد استثنایی—برای نمونه، حکمی که میتواند به توقف یک کارخانهای حیاتی برای دفاع ملی منجر شود—دولت میتواند مداخله کند. این دیگر خودسرانگی نیست، بلکه مسئله نظمپایی (حفظ نظم) است. البته در آن صورت باید خسارت جبران شود. قیاس با سلب مالکیت بهخوبی روشن است.
دادرسی فوری (kort geding)
هر کس که تا به حال درگیر اختلافی بوده که نیاز به اقدام سریع داشته—ورشکستگی قریبالوقوع، تخلیه بدون مبنای قانونی، محصول خطرناک در بازار—رسیدگی فوری (kort geding) را میشناسد. قاضی رسیدگی فوری (رئیس دادگاه) میتواند به سرعت یک اقدام موقت مقرر کند، حتی اگر هنوز به اصل پرونده رسیدگی نشده باشد.
Schut دادرسی فوری را به عنوان به رسمیت شناختن یک اصل کتاب مقدسی میبیند: عدالتِ دیررس نیز ناعادلانه است. او مینویسد: «دادرسیِ دیرهنگام نیز خود نوعی بیعدالتی است.» روند دادرسی باید در خدمت جامعه باشد، و اگر یک رأی قطعی سالها طول بکشد در حالی که در این میان کسی دچار زیان جدی میشود، نظام از کار میافتد.
حکم میانجیگرانه
یکی از قابلتوجهترین بخشهای این جزوه به موضوع «حکم میانجیگرانه» اختصاص دارد. پل شولتن، حقوقدان بزرگ هلندی، گفته بود: «حکم میانجیگرانه همیشه بیعدالتی است.» منظور او این بود که قاضی باید تصمیم بگیرد کدام طرف محق است، نه اینکه مصالحهای را تحمیل کند که هر دو طرف را نیمهراضی نگه دارد.
Schut قدرت این استدلال را به رسمیت میشناسد، اما همچنان معتقد است که این استدلال بیش از حد مطلق است. او مینویسد که گاهی اوقات، قاضی واقعاً نمیتواند تصمیم بگیرد که حق با کدام طرف است. حقایق نامشخص هستند، بار اثبات به طور مساوی تقسیم شده است و مسئله حقوقی دارای ظرافتهای خاصی است. در چنین شرایطی، یک مصالحه عادلانه بهتر از یک حکم دوگانه غیرمتقاعدکننده است. «الگوی سیاه و سفیدی» که قاضی در آن زمان باید از آن استفاده کند، «مکرراً با واقعیت خاکستری که در آن زندگی میکنیم، همخوانی ندارد.»
این اندیشهای جالب است که امروزه نیز همچنان مرتبط است. تصمیمات داوری و آرای الزامآور – که در اختلافات تجاری بسیار مورد استفاده قرار میگیرند – اغلب حاوی یک مصالحه هستند و این لزوماً بیعدالتی نیست.
تعهد به حقیقت
آیا طرفین در یک دادرسی مدنی موظف به بیان حقیقت هستند؟ این پرسش بدیهی به نظر میرسد، اما از نظر حقوقی بسیار پیچیدهتر از آن است که تصور میشود.
شوت در اینجا رویکردی ظریف دارد. طرفین ملزم نیستند تمام حقیقت را بگویند؛ بلکه ملزم هستند حقایقی را بیان کنند که دعوا یا دفاعیه خود را بر اساس آن بنا میکنند. چنانچه طلبکاری هستید که پول خود را مطالبه میکند، نیازی نیست ذکر کنید که بعداً به بدهکار مهلت دادهاید. این ناعادلانه نیست؛ این ماهیت یک سیستم حقوقی ترافعی است: هر طرف پرونده خود را ارائه میدهد.
تکلیف به بیان حقیقت – تا حدی که وجود دارد – به این معناست که آنچه بیان میکنید نباید به وضوح نادرست باشد. و حتی در این مورد نیز صادق است: اگر چیزی را بیان کنید که نادرست باشد، پرونده خود را میبازید زیرا نمیتوانید بار اثبات را بر دوش بکشید. بنابراین، ضمانت اجرا از قبل در سیستم نهادینه شده است.
شوت نسبت به نویسندگانی که خواستار تعهد گستردهتری به حقیقت هستند، انتقادی است. اگر طرفین ملزم باشند حقایقی را نیز ذکر کنند که به نفع طرف مقابل است، هر احضاریه به یک کتاب قطور تبدیل میشود. و سپس، او با ظرافت مینویسد: «این امر دقیقاً مانع از دادرسی صحیح میشود.»
چرا این جزوه هنوز ارزش خواندن دارد
سال ۱۹۵۲ است. هلند تازه پس از جنگ جهانی دوم تا حد زیادی ترمیم شده است. در بخش عمدهای از کشور، هنوز سازماندهی مذهبی به شکل «ستونها» (ستون پروتستان، کاتولیک، سوسیالیست و لیبرال) وجود دارد. در این چارچوب، حقوقدانان درباره این پرسش بحث میکنند که آیا و به چه صورت باورهای مذهبی آنها بر حوزه کاریشان تأثیر میگذارد.
شاید این موضوع قدیمی به نظر برسد، اما پرسشهایی که شوت مطرح میکند، قطعاً قدیمی نیستند.
وظیفه قاضی چیست؟ یک حقیقتیاب بیطرف، مجری قانون، یا خدمتگزار نظم اجتماعی؟ قاضی تا چه حد باید از قوه مجریه مستقل باشد؟ چه زمانی مصالحه بهتر از یک حکم قاطع و صریح است؟ حقیقت رویهای چه ارتباطی با حقیقت واقعی دارد؟ آیا اگر حکمی نظم عمومی را تهدید کند، دولت باید فعالانه مداخله کند؟
اینها پرسشهایی هستند که در هر نظام حقوقی دموکراتیک مبتنی بر حاکمیت قانون مطرح میشوند، خواه آن کشور کالوینیست باشد یا نباشد.
آنچه Schut انجام میدهد – و این نقطه قوت اوست – این پرسشها را در یک دیدگاه منسجم درباره انسان و جامعه لنگر میاندازد. انسان خطاپذیر است، پس قاضی نیز همینگونه است. دولت باید نظم را تضمین کند، اما انحصار عدالت نیست. آیین دادرسی وسیله است، نه هدف. و در نهایت، قانون باید در خدمت جامعه باشد – نه برعکس.
این پیامی بیزمان است، با نقلقولهای کتاب مقدس یا بدون آن.